رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت پانزده

برگشت و نگام کرد. تو چشماش اشک حلقه بسته بود. با درد گفت:
-ثمین اگه میم…
انگشتم و گذاشتم رو لبش و سرمو تکون دادم. با لبخند کمرنگی
گفتم:
-به چیزای بد فکر نکن، لطفا! گذشته و آینده هیچ کاری نمی کنن! حال که گذشته رو پاک می کنه و آینده رو می سازه! باید با نگاهی درست به شرایط نگاه کنی! نه با فکر به شاید و اگر و اما و…با این کار فقط فکرتو مخشوش کنی! باید ذهنتو باز نگه داری که در هر لحظه بهترین تصمیمو بگیری! الان ما به بهترین تصمیما نیاز داریم!!
پوزخند تلخی زد و گفت: -خیلی وقت بود این روتو ندیده بودم. ناراحت گفتم:

-بلاخره نباید درسامو فراموش کنم دیگه! اینبار لبخند کمرنگی زد و گفت: – تو دیوونه ای! -می دونم! با صدای آشنایی برگشتم و ته راه رو رو نگاه کردم. ساتیار: رستا. چرا اخه تو انقدر لجبازی؟بیا بریم… رستا؟ یکم به مغزم فشار آوردم. ساتیار صاحب گل سرخ! رفتم
سمتشون. و صداش کردم: -ساتیار.
برگشت سمتم و با تعجب نگام کرد. منم با تعجب زل زده بودم به صورت رنگ پریده رستا. ساتیار لبخندی زد و گفت:

– ا… ثمین تو اینجا؟

همون طوری که زل زده بودم به رستا جواب دادم: -دختر عمم حالش خوب نبود آوردیمش اینجا. آخر طاقت نیاوردم و گفتم: -خوبین شما؟

رستا نگام کرد و با ناله گفت: – خوبم به خدا! یکم سرما خوردم این شلوغش کرده. انگار تب
مالت گرفتم! یه تب و لرز سادس! ساتیار: اگه ساده بود چرا دکتر آزمایش داد؟ رستا: ساتیار!
نگاهی بهش کردم و گفتم:

-ببخشیدا! ولی فکر کنم ساتیار حق داره نگران باشه. ساتیار: آهان تحویل بگیر. رستا با عجز گفت: -آزمایشو برای چکاپ داده لابد. بعدم من حوصله ندارم آبکش شم!
تموم شد بریم. ساتیار با اخم نگاش می کرد. مداخله کردم و گفتم:
-اگر خودش اینطور فکر می کنه لابد یه چیزی می دونه دیگه. اگه
می خواد بره، ببرش خب! ساتیار حرصی گفت:
-دست شما درد نکنه! من همین طوری حریف این نمی شم. وای به حال اینکه یکی بخواد ازش دفاعم بکنه!
رستا خیلی بیخیال وایساده بود و بارنگ پریده به ساتیار نگاه می
کرد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-فعلا ببرش. اینجا جای خوبی برای متقاعد کردنش نیست! ایشونم
حالش خوب نیست. بره خونه استراحت کنه بهتره .
ساتیار به رستا نگاه کرد. رستا با خواهش سر تکون داد. اونم شونه ای بالا انداخت و گفت:
-خب بریم. راستی خوشحال شدم دیدمت ثمین! -منم. ایشالله بهترشی! رستا: ممنون نجاتم دادی. کج خندی زدم. خدافظی کردن و رفتن. برگشتم پیش شایان. شایان
کنجکاو گفت: -کی بودن؟
-ساتیار، صاحب گل سرخ با دوستش.
شایان: ثمین از اینجا بریم. خواهش می کنم! بریم پیش آنا.
-نمی شه شایان! تو برو. من می مونم. نمی شه اینجا تنهاش گذاشت. اصلا وضعیتش خوب نیست!
شایان: بدون تو نمی رم. حوصله حرف شنیدن ندارم!
-تو برو، من زنگ می زنم می گم نتونستم بیام. خوبه؟
سرتکون داد. لبخندی زدم. بلند شد کتش و برداشت و رفت. تکیه دادم به سنگای سرد بیمارستان. خیره شدم به در بسته اتاق شایا. یه دست جلوی صورتم تکون خورد. سرمو آوردم بالا ساتیار و رستا بودن. با تعجب نگاشون کردم.
-شما اینجا چیکار می کنید؟
ساتیار: هیچی منتظر تاکسی بودیم، دیدم پسر عمت رفت. گفتیم بیام پیشت!
-مرسی، ولی رستا حالش خوب نیست. بهتره برید!
پوزخندی زد و گفت: رستا: من خوبم. اینجا با اونجا چه فرقی می کنه! از چیزی که توی چشماش دیدم به خودم لرزیدم. با اینکه لبخند
روی لبش بود ولی چشماش… ساتیار: خوبی ثمین؟
به خودم اومدم. نگامو ازش گرفتم و در جواب ساتیار گفتم: -بله خوبم! ساتیار: بیاین بریم کافی شاپ بیمارستان یه چیزی کوفت کنیم، من
به این قرص بدم. البته بلا نسبت به شما. -باشه بریم.
راه افتادیم، آروم می رفتم، تو فکر بودم. رسیدیم به کافی شاپ،
نشستم پشت یه میز کنار شیشه ها. داشت برف می یومد. با لبخند گفتم:
-برف قشنگی!
رستا:درسته!
بهش نگاه کردم، عمیقا تو فکر بود و با لبخند به برفا نگاه می کرد. ساتیار رفته بود قهوه بگیره. چند لحظه بعد قهوه به دست اومد.
ساتیار: خب، خب چه ساکتین شما! -خب چیکار کنیم؟ ساتیار: هیچی! ولی انقدر سکوت کسل کننده نیست؟ رستا با یه لبخند خاص گفت: رستا: آرامش بخشه! ساتیار چپ چپ نگاش کرد و با اخم گفت:
ساتیار: افسرده! کجای بیمارستان آرامش بخشه که کافش باشه؟ رستا: گاهی باید نیمه پر لیوان و در نظر گرفت! گیج گفتم: -یعنی چی؟ نیم نگاهی بهم کرد و به بیرون اشاره کرد.. رستا: یعنی این صحنه! قشنگ نیست؟ پس چرا باید به چیزای بد
فکر کرد؟ کج خندی زدم و گفتم:
-انقدر آرامشم خوب نیست. بله درنظر گرفتن بهترین ها در بدترین چیزا خوبه! ولی این آرامش؟
رستا: این آرامش چی؟
یکم نگاش کردم و گفتم: -یکم ترسناکه! لبخندی زد وگفت: -نه واسه آدمی که چیزی واسه از دست دادن نداره! بهت زده گفتم: -چرا این طور فکر می کنی؟ ساتیار که معلوم بود خسته شده، گفت: -بابا منم هستم. ثمین جون اینو ول کن، کلا دپه! لبخند زدم و گفتم: -می شه قهوه رو بدی؟ لطفا!
ساتیار: اوه بله. مادمازل!
قهوه رو بهم داد. یکی از پرستارا نگران وارد کافه شد. انگار
دنبال کسی می گشت. اومد طرف ما…
پرستار: خانم اربابی سریع دنبال من بیاید!
بلند شدم و بی توجه به رستا و ساتیار، بدون اینکه چیزی بپرسم،
همراهش رفتم. اونام دنبالم بودن. رسیدم پشت در اتاق شایا. خواستم برم تو که اجازه نداد.
-بذارید برم داخل! پرستار: نمی شه! دکتر داخلن.

-من باید … همون موقع دکتر اومد بیرون . رفتم سمتش. -دکتر؟

سوالی نگاش کردم. اصلا اینجور موقعیت ها رو دوست نداشتم.
خاطرات خوبی رو برام زنده نمی کرد. فقط یه سری خاطرات کهنه رو نبش قبر می کرد.
دکتر: شما از اقوامشون هستید؟ -بله. دکتر: لطفا دنبال من بیاید، بریم اتاقم. اینجا جای خوبی برای
صحبت کردن نیست!
بعد با سر به پرستار اشاره کرد که بره تو اتاق. داشتم کنترلم رو از دست می دادم!
-آقای دکتر بهتره همین جا صحبت کنیم! دکتر که دید هیچ گونه باهاش راه نمیام ناچارا قبول کرد. دکتر: خانم… -اربابی

دکتر: خانم اربابی، خانم صادق چه نسبتی باشما دارن؟
الان نسبت فامیلی ما خیلی مهم بود؟ برگشتم و به پشت سرم نگاه
کردم. رستا و ساتیار کنجکاو و نگران وایساده بودن. کلافه گفتم:
-دختر عمم هستن. دکتر مکثی کرد و با تردید گفت: دکتر: درسته! ایشون مواد مخدر مصرف کردن؟ سرمو انداختم پایین. با مکث گفتم: -بله! دکتر: چی؟ -کوکائین. برای چی می پرسید؟

دکتر: مشروبم خورده بودن؟ با عجز و کلافه نالیدم: -نمی دونم شاید… دکتر: شما می دونید مصرف مواد مخدر با دوز بالا و مشروب،
همراه آرامبخش با دوز قوی چه عوارضی داره؟
احساس کردم قلبم وایساد و دوباره به کار افتاد. ترسیده در حالی
که دهنم خشک شده بود. با من و من گفتم:
-برای چی می پرسید؟ دکتر: فکر نمی کنید باید به بیمارستان اطلاع می دادید؟ با حالت انکاری. مثل بچه های خنگ دوباره تکرار کردم: -برای چی؟

دکتر: خانم اربابی، مصرف مواد مخدر و مشروب با آرامبخش باعث اور دوز میشه! دختر عمتون وقتی بهوش اومده. حالش خوب نبوده و مجبور شدن با آرامبخش بخوابوننش! آثار الکل و مخدر هنوز تو خونش بوده و…
-یعنی چی؟
نمی خواستم از حرفاش نتیجه خاصی بگیرم، چون در واقع تهش رو می دونستم. نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:
دکتر: خانم صادق به خاطر مصرف بالای مواد ومشروب به
همراه آرامبخش اور دوز کرده و الان تو کماست. حداقل می تونم بگم شانس آوردید که توی کماست! چون نتیجه اغلب اینجور اور دوز ها مرگه. کم پیش میاد که به کما ختم بشه.
هر کلمش مثل پتکی بود که به فرق سرم می کوبید. اور دوز
کرده! نمی خواستم به این نتیجه برسم . قهوه ای که تو دستم بود و الان سرده شده بود از دستم افتاد. سرم گیج رفت، نفسم به شماره افتاد، یه حمله عصبی دیگه. جلوی چشمام سیاه و سفید شد. صحنه ها تکرار شد. زانوهام خم شد. قبل از برخورد با زمین یه دست محکم گرفتم. اسپریم، بازم تو خونه جا گذاشته بودم؟ یکی از اون لبخندای شکلاتی اومد رو لبم! الان کامم درست مثل اون قهوی یخ بسته تلخ بود! داشتم راحت می شدم. دیگه غم نمی خواستم. عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. یه
نفر منو از رفتن نا امید کرد و به این دنیای سیاه برگردوند. اما من دیگه چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم.
***
همه جا تار بود. بازم ماسک اکسیژن رفیق این روزام شده بود.
چند بار پلک زدم. به اطراف نگاه کردم. فقط رستا اونجا بود، لبام خشک شده بود. گلوم می سوخت. ماسک و پس زدم و آروم صداش کردم، انقدر آروم که شک داشتم می شنوه یا نه. اما شنید! با نگرانی پرسید:
رستا: خوبی؟
از این کلمه متنفر بودم! مشمئز کننده بود و جوابش بیشتر حال ادم
و بهم می زد. بی جون گفتم:
_اهوم! توی چشمام نگاه کرد و گفت: رستا: دروغ گوی خوبی نیستی.
اشک تو چشمام حلقه بست. “دروغ گوی خوبی نیستی” این جمله
تو سرم اکو می شد. اون چشمای آبی.
رستا: ثمین؟ نگاش کردم. بی رمق پرسیدم: _شایان… نذاشت ادامه بدم. رستا: گوشیت پسورد داشت، بیمارستانم شماره ی تو رو داشت
نتونستیم خبرش کنیم. ساتیار رفت داروهات و بگیره. نفس گرفتم. به سختی گفتم: _چقدر بی، بی هو…

دوباره فهمید چی می خوام بگم. خواست جواب بده که انگار سست
شد و سرش گیج رفت. دستشو گرفت به دیوار و نشست روی صندلی و بعد از چند لحظه گفت:
رستا: نیم ساعته! نگران پرسیدم: _خوبی؟ سرشو آورد بالا. به چشمای آبی خاکستریش نگاه کردم، نگاهش
خالی بود. نگاهش و ازم گرفت. آروم گفت: رستا: خوبم، ضعف کردم چیز خاصی نیست. ساتیار اومد تو اتاق، پکر بود. وقتی دید چشمام بازه با غم گفت: ساتیار: چرا شما ها مریض شدید؟!
لبخند بی جونی زدم و گفتم:

_تو، اگه بخوای، نگران باشی، باید، برای دوستت ناراحت باشی،
نه من.
چشماشو گرد کرد و گفت:
ساتیار: این چه حرفیه ثمین؟! تو همون روز که بهت اجازه دادم توگل سرخ عکاسی کنی جزئی از دوستام شدی. تو و رستا هیچ فرقی برام ندارین.
_ممنون. لبخند تلخی زد و گفت: ساتیار: زود خوب شین خب؟ رستا اخم کمرنگی کرد و گفت: رستا: ما خوبیم! ساتیار نگاش کرد، پوزخند زد.

ساتیار: آره خیلی خوبین. نباید باهم بحث کنن. _ساتیار! ساتیار: بله؟ سعی کردم بلند شم که اومد کمکم. با درد گفتم: _به شایان، زنگ بزن. رستا: بهتره صبر کنی حالت بهترشه بعد تماس بگیری. اون الان
بهت نیاز داره. _می دونم، ولی باید بگم. یه دفعه میاد بیمارستان بد بهش می گن. ساتیار با لبخند مهربونی گفت: ساتیار: خیلی دوسش داری؟

۲۲۰


برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن