رمان آنلاینرمان کافه شلوغ

رمان کافه شلوغ پارت چهل و سه

رستا: اوه ثمین ببخشید!

واقعا ببخشید فکر نمی کردم خواب باشی! بلند شدم نشستم و به صورت خندان ژینا چپ چپی رفتم و گفتم: ـ نه خواب نبودم… دراز کشیده بودم.

جونم؟ – من پایینم. میای؟

پایین؟

پایین کجاست؟ آهان پایین. متعجب گفتم: ـ تو حیاطی؟ – آره. ـ باشه اومدم. ژینا با خنده گفت: – ببین یه بارم که من کرم نریختم گوشیت زنگ خورد.

تو آینه نگاهی به قیافه زارم کردم. یه آب به صورتم زدم و گفتم: ـ والا نمی دونم… انگاری کلا به من نیومده بخوابم! شایا خندید و گفت: – حالا کی بود؟ با هینی گفتم: ـ من رفتم این بیچاره علف زیر پاش سبز شد.
با سرعت نور اومد بیرون و رفتم پایین. تو حیاط دنبالش گشتم. روی یه نیمکت تویه جای دنج نشسته بود وسرش پایین بود. رفتم سمتش و با خنده گفتم:
ـ تو فکری؟! سرشو بلند کرد و نگاه خسته ای بهم کرد.رنگش خیلی پریده بود…

– سلام. با نهایت انرژی قرض گرفته از ته مونده توانم گفتم: ـ سلام قربان. چرا انقدر خسته ای؟! نشستم کنارش. نفسی گرفت و گفت: – هیچی. یکم کارام سنگین بود. ـ خب خسته نباشین قربان! نگاهش نشست توی صورتم. یه نگاه عمیق تو چشمام کرد و
ناراحت گفت: – من خیلی آدم بدیم ثمین! با تعجب نگاش کردم:

ـ چرا همچین حرفی می زنی؟! لبخندی کجی زد و گفت: -یه روزی بهت می گم. اما امروز انقدر سخت و خسته کننده و پر
استرس و درد آور بوده که نخوام حرفی ازش بزنم! ناراحت و مغوم گفتم:
-پس انگار حرفای دیروزم به دردت نخورد. امروزم که زنگ نزدی.
نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
-اگه الان اینجام بخاطر همون حرفاس!
منظورشو نمی فهمیدم ولی خوشم نمیومد پکر ببنمیش. با خنده بلند
شدم و دستشو گرفتم. با تعجب نگام کرد که با خنده گفتم:
-پاشو.

با التماس گفت:
-ثمین تو رو خدا دو دقیقه بشین.
دستشو کشیدم تا بلند بشه که یه دفعه سرم گیج رفت. اگر رستا به موقع نگرفته بودم ولو شده بودم کف حیاط. نگران گفت:
-اگر روش می شد همون پریروز به عنوان مدل روت سرمایه گذاری می کرد… چون دیگه نمی تونه مختو بزنه!
با چشمای گرد نگام کرد که شونه ای بالا انداختم و گفتم: -آخه خیلی پسندیده بودت… بعد دیگه نا امید شد. رستا: ثمین! چشمام و گرد کردم و گفتم: -خب مگه دروغ می گم؟!
صدای خندش بلند شد. فقط می خندید. منم لبم و گاز می گرفتم که
صدای خندم بلند نشه. تا می یومد ساکت شه نگاش می افتاد به من و دوباره می زد زیر خنده. خوب که خنده هاشو کرد گفت:
-چقدر خندیدم… تو انقدر شیطونی؟! با لبخند شونه ای بالا انداختم. با بدجنسی گفت:

– می دونی الان دوست دارم چیکار کنم؟ – نه؟ بگو تا بدونم! با تای ابروی بالا رفته گفت: – دوست داشتم الان بدزدمت! – می تونی این کار رو بکنی! متعجب گفت: – چجوری؟ ـ این جوری صبر کن! شماره دایانا رو گرفتم. صدای خندانش تو گوشی پیچید : دایانا: کجایی تو؟

ـ سکوت! کی اونجاس؟ -من و ژینا ـ گوشیتو بذار رو اسپیکر. – بیا. خودمم گوشیمو گذاشتم رو اسپیکر. صدامو صاف کردم و گفتم: ـ دوستای عزیز… باید من رو ببخشید ولی یه پسر خوشتیپ اومده
من و بدزده و من می خوام دزدیده بشم. صدای خندشون بلند شد. شایا با خنده گفت: – این دزد محترم احتمالا اسمش رستا علامه نیست؟
با خنده گفتم: ـ خود خودشه… دیگه اگر من چیزیم شد شما می دونید و رستا!

شایا یواش گفت:
– ثمین جون من قبل از این که بدزدتت یه سر بیارش بالا بعد بگو بدزدتت.
با اخم گفتم:
ـ چشم فرزام جون روشن… پسر مردم به تو چه؟ اصلا واسه چی
بیارمش بالا؟
صدای خندشون بلند شد و دایانا گفت:
– جونم غیرت. باشه بابا کوفتت بشه مال خودت. کیفتو نمی خوای
من به بونه کیف بیام این شازده رو زیارت کنم؟
نگاهی به رستا ی خندان کردم و گفتم:
ـ والا کیف و که می خوام ولی به تو اعتمادی نیست… بده ژینا
بیاره اون چشم پاک تره.

ژینا با خنده گفت: – نوکرتم به مولا اومدم. ـ باشه بیا. بکس بای. رستا خنده ای کرد و گفت: – اگر بفهمن صداشون رو اسپیکر بود چیکار می کنن؟! خیلی عادی گفتم: ـ کار خاصی نمی کنن فقط از سر در همینجا دارم می زنن! خندش همزمان شد با رسیدن ژینا. کیفو گرفت سمتم و رو به رستا
گفت: – تشرف می آوردید بالا. رستا با نگاهی به من گفت:

– نه دیگه بریم. ژینا نگاهی بهم کرد وگفت: – من بمونم پیش شایا؟ ـ نچ. می گم فرزام بیاد پیشش. ژینا با خنده نگاهی بهم کرد و گفت: – ا پس مام زودتر جیم شیم؟ ـ دقیقا. با خنده برام دست تکون دادو رفت. رستا بلند شد وایساد که گفتم: ـ یه لحظه من یه زنگ بزنم! شماره فرزامو گرفتم. یکم طول کشید تا جواب بده.

– الو ثمین ببخشید تو جلسه بودم. ـ ا ببخشید خب برو. – نه تموم شد. چی شد؟ ـ هیچی ولی اگر می خوای پیش شایا باشی زود بیا. من دارم می
رم فعلا دخترا پیششن. صدای خندش تو گوشی پیچید:
– عاشقتم ثمین ایشالا جبران کنم. ـ پرو نشو خدافظ!
با خنده قطع کردم و گفتم:
ـ بریم.

رفتیم و سوار ماشین شدیم. کمربندش و بست و گفت: -کجا بریم؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: ـ تو داری من و می دزدی! بد جنس گفت: – ا پس بریم. استارت زد و راه افتاد. با خنده نگاهی به پخش ماشین کردم و
گفتم: ـ قرار نیست من ببازم؟ نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
– نمی دونم خودت امتحان کن!

دکمه پلی و زدم. چند لحظه بعد صدای اهنگ تو ماشین پیچید: به تو دارم بازم ، قلبمو می بازم بمون عشق من تا دنیا دنیاست من می تونم با تو حس کنم رویامو بمون عشق من تا دنیا دنیاست من باتو فهمیدم خوشبختی یعنی چی خوشبختی یعنی عشق تو حس خوبی دارم به دنیا نمی دم یه لحظه از این رویا رو بی قرارم ، از تو دارم

این احساسو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست حالم خوبه از تو دارم این رویا رو ، دنیام بی تو دنیای خوبی نیست به تو دارم بازم ، قلبمو می بازم بمون عشق من تا دنیا دنیاست من می تونم با تو حس کنم رویامو بمون عشق من تا دنیا دنیاست می دونی حتی خیال اینکه تو نباشی دنیامو می سوزونه

اگه عاشق نباشیم قلبامون می میره تو دنیامون چی می مونه بی قرارم حالم خوبه از تو دارم این رویا رو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست بی قرارم ، از تو دارم این احساسو دنیام بی تو دنیای خوبی نیست

حالم خوبه از تو دارم این رویا رو ، دنیام بی تو دنیای خوبی نیست با لبخندی از حس قشنگ اون اهنگ گفتم: ـ من باختم! با لحن خاصی گفت: – تو هیچ وقت نمی بازی. در همه حال این منم که می بازم! متعجب نگاش کردم که فقط لبخند زد. بعد از چند دقیقه ماشینو
پارک کرد. نگاهی به دور بر کردم و با خنده گفتم: ـ دربند!
با لبخند گفت:

– پیاده شو. رفتم پایین و هم قدم باهاش رفتم. یه دفعه وایساد. با تعجب گفتم: ـ چی شد؟ بدون حرف نگاهی به پاهام کرد. با تعجب به پاهام نگاه کردم.
دوباره راه افتاد وقتی دید نمیام دستمو کشید… – بیا دیگه؟
ـ چرا وایسادی؟ خندید و گفت: – می خواستم ببینم کفشات پاشنه داره یا نه! ـ چرا؟! – چون می خوایم بریم سمت بالا!

۷۴۴


برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن